تبلیغات
نگو شب شده، بگو صبح در راه است - بیای پایین میخورمت!!!
 
نگو شب شده، بگو صبح در راه است
فکر می کردم بی تو سخت میگذرد، اشتباه بود، بی تو اصلا نمی گذرد
جمعه 11 مرداد 1392 :: نویسنده : فاطمه سپهری

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکی نبود.

توی یه دهکده ای چند تا خونه وار بود که با هم در صلح و صفا زندگی می کردن.

یه شب شایعه میشه که توی دهکده جن اومده. همه میترسن و دهکده رو خالی میکنن و الفرار...

 

القصه. همه فرار میکنن، جز یه خونواده که وضع مالیشون خوب نبود و مرد خونه رو کامیون کار می کرد.


یه شب هوا طوفانی و رعد و برق میشه و برقا میره. همه جا میشه ظلمات. مادر خونه میاد شام کته درست کنه می بینه ای وای برنج ندارن.

 

به پسرش میگه بیا این شمع و بگیر و برو از زیر زمین برنج بیار. پسره می گفته من می ترسم. مادره می گفته ترس چیه بدو برو ببینم.

القصه پسره میره تو حیاط. زیر زمین هم اون طرف حیاط بود. تا میره تو حیاط باد میاد و شمع شو خاموش میکنه. با نور رعد و برقی که میزده تا

 

دم پله های زیر زمین میره. اما تا پاشو میزاره پله اول می بینه یکی داره میگه: بیای پایین می خورمت.... بیای پایین می خورمت. پسره

 

جیغی میکشه و همونجا دراز به دراز بیهوش میشه.


مادر خونه صدای جیغ پسرشو میشنوه و سراسیمه میاد تو حیاط. اما ای واااای. بازم همون باده میاد و شمع شو خاموش می کنه. خودشو

 

می رسونه به زیر زمین می بینه پسرش افتاده زمین و بیهوشه. میاد که از پله ها بره پایین ببینه موضوع چیه، دوباره همون صدا میاد...بیای

 

پایین می خورمت.... بیای پایین می خورمت... زنه یه جیغی میکشه و فرتی بیهش میشه.....


1 ساعت بعد پدر خونه میاد خونه. میبینه که هیچکی نیستو در حیاط بازه. چراغ قوه کوچیکشو که کم نور بوده روشن میکنه میره تو حیاط.

 

خوشبختانه دیگه اون باده نمی تونسته چراغ قوه رو خاموش کنه.

تا دم زیر زمین میره میبینه که پسرش و زنش بیهوش افتادن. با خودش میگه یعنی چی؟ چی شده؟ میاد که بره پایین. دوباره همون صدا رو

 

میشنوهبیای پایین می خورمت.... بیای پایین می خورمت.... یه دفعه کوپ میکنه. با خودش میگه: نه، من باید ببینم چی شده.

میره پایین تو زیر زمین. نور چراغ قوه شو می ندازه و یواش یواش میره تا ته زیر زمین. اما تا میرسه ته زیر زمین با یه چیز عجیبی رو برو میشه.


بله.... میبینه یه پیرمرد ته زیر زمین نشسته سرما خورده آب دماغش میو مده پایین و هی میکشیده بالا و میگفته:

بیای پایین می خورمت.... بیای پایین می خورمت...بیای پایین می خورمت....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 شهریور 1396 06:31 ب.ظ
After going over a number of the blog posts on your blog, I truly
like your technique of blogging. I saved as a favorite it to my bookmark webpage list
and will be checking back soon. Take a look at my
website as well and let me know what you think.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 04:23 ب.ظ
I am regular visitor, how are you everybody? This paragraph posted at this site is
in fact good.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :